غلامحسين افضل الملك

66

سفرنامه خراسان و كرمان ( فارسى )

جارى به زمين و فلك و ثابت و سيار * خاك عرب از « مشرق اقصى » گذرانديم وز ناحيهء غرب به « افريقيه » رانديم * « درياى شمالى » را بر شرق نشانديم وز بحر جنوبى بفلك گرد نشانديم * « هند » از كف هندو « ختن » از ترك ستانديم مائيم كه از خاك بر افلاك رسانديم * نام هنر و رسم كرم را بسزاوار امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم * در داد فره باخته اندر شش و پنجيم با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم * چون زلف عروسان همه در چين و شكنجيم هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجيم * مائيم كه در سوك و طرب قافيه سنجيم جغديم بويرانه ، هزاريم بگلزار * اى مقصد ايجاد سر از خاك بدر كن وز مزرع دين اين خس و خاشاك بدر كن * زين پاك زمين مردم ناپاك بدر كن از كشور جم لشكر ضحّاك بدر كن * از مغز خرد نشأهء ترياك بدر كن اين جوق شكالان را از تاك بدر كن * وز گلّهء اغنام بران گرگ ستمكار افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته * دهقان مصيبت‌زده را خواب گرفته خون دل ما رنگ مى ناب گرفته * وز سوزش تب پيكرمان تاب گرفته رخسار هنر گونهء از مهتاب گرفته * چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته ثروت شده بيمايه و صحت شده بيمار * ابرى شده بالا و گرفته است فضا را از دود و شرر تيره نموده است هوا را * آتش زده سكّان زمين را و سما را سوزانده بچرخ اختر و در خاك گيا را * اى واسطهء رحمت حق بهر خدا را « 1 » زين خاك بگردان ره طوفان بلا را * بشكاف ز هم سينهء اين ابر شرربار

--> ( 1 ) - مؤلف نوشته است « را » محل ملاحظه است و حق هم دارد يا بايد گفت بهر خدا يا خدا را .